حسین مانده بود و عباس ، خورشید بود و ماهتاب ، عباس در تمنای برادر سوخت
در خواهش حسین علیه السلام آب شد و در باران یکریز اشک کودکان گداخت.
مشک خشک را عزیزتر از جان در آغوشش فشرد ، عمو میرفت و جانها هم رکاب او میرفت.
گویند عباس تشنه کام چون به آب رسید کفی از آب برگرفت تا بنوشد اما به خاطر عطشناکی حسین (علیه السلام) و کودکان حرم شرم کرد و آب را بر آب ریخت ، گویی آب هم خجل شد.
اینگونه است که آبهایی که در رودخانه های پرتلاطم روانند و دوانند به دنبال کفی آب میگردند که به دستان عباس متبرک شد
آری در بازگشت دستان عباس به نیرنگ و مکر قطع شد و امیدش نیز، و عباس شرمنده کودکان
و اینجاست که گویند هر گاه کودکان از قمر بنی هاشم حاجت بطلبند زودتر اجابت می شود
پس از عباس هلهله دشمن بود و اندوه حسین
من شهادت حسین را پیش از شهادت دیدم
عباس پایان نقطه کربلا بود ، پایان حسین ، و پایان سوسوی امیدی که خیمه ها را به ضیافت آرامش و سکون می برد.
