تارزان امروز

روز مادر مبارک!

شمع

شمع

یکی بود یکی نبود

چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط آرامی صدای آنها به گوش می رسید:

شمع اول گفت:من صلح و آرامش هستم اما هیچکس نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد

من باور دارم که به زودی میمیرم

سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شعله دوم گفت من ایمان هستم .

برای بیشتر آدم ها دیگر ضروری نیستم پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...

سپس با وزش نسیم ملایمی خاموش گشت.

شمع سوم گفت من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که روشن بمانم انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی فراموش کرده اند به نزدیک ترین عزیزان خود عشق بورزند...

طولی نکشید که عشق نیز خاموش گشت.

ناگهان...

پسرکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید

چرا شما خاموش شده اید؟شما قاعدتا تا آخر باید روشن بمانید!

سپس شروع به گریه کرد

آنگاه شمع چهارم گفت:

نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم می توانیم بقیه شم ها را روشن کنیم

من امید هستم

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد!

                                               یاحق