از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

گفتگو با خدا
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
 

خواب دیدم در خواب گفتگوئی با خدا داشتم.

خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟! خدا لبخند زد.

وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد:

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

اینکه با نگرانی نسبت به آینده ، زمان حال فراموششان می شود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند ونه در حال. اینکه چنان زندگی می کنند که ...


گویی نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خداوند با لبخند پاسخ داد یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد !

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یادبگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند

کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم...