از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

شهادت کبک
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

در حکایات چنین آمده است که:

روزی مردی بر خوان امیری دعوت شده بود

هنگامی که بر سر سفره جهت تناول نمودن غذا نشستند تا چشم مرد به کبک های بریان شده بر سر سفره افتاد ناگهان

 


شروع به خنده نمود.

امیر علت خنده مرد را جویا شد

مرد گفت:

چند سال پیش که به راهزنی مشغول بودم در بین راه به مرد تاجری رسیدم و تمام اموالش را ربودم و برای اینکه مرا لو ندهد قصد جانش کردم

مرد هر چه داشت و نداشت به من داد تا دست از جانش بکشم

فایده ای نداشت

قصد جانش کرده بودم

مرد میگفت همسر و چند فرزند کوچک دارد

گریه کرد

ناله کرد

چون دید فایده ای ندارد مردک احمق رو به کبکی که بالای درخت بود کرد و گفت:

ای کبک تو شاهد باش که این مرد مرا به ناحق کشت

اکنون که این کبک بریان را دیدم به یاد حرفهای آن مردک دیوانه افتادم و خنده ام گرفت

.

امیر رو به کبک کرد و گفت :

آفرین به تو ای کبک که خوب شهادت دادی

و دستور داد سر از بدن مرد جدا کنند

 

کبک