از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

زلزله
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
 

دیروز بعد از ظهر (بعد از ظهر پنجشنبه) بعد از ظهر حالم زیاد خوب نبود!
خیلی گرفته بودم شب قبلش هم نخوابیده بودم خیلی خوابم می اومد!
روبه رو تلویزیون دراز کشیده بودم که نمیدونم کی بالاخره خوابم برد!!!
غرق خواب بودم که یه دفعه به شدت از خواب پریدم!!!
زمین و زمون داشت میلرزید!
شیشه ها! دیوارها!!! سقف!!!! دیدم همه چیز داره به شدت میلرزه!
یه طوری که گفتم الان که همه چیز خراب بشه!
یه دفعه خواهرم جیغ کشید و گفت مامان زلزله!!!
نمیدونم چه طوری شد سریع پریدم و دختر خواهرم رو بغل کردم و پریدم تو حیاط!
داداشم هم پسرش رو از خواب بیدار کرد و همه بدو تو حیاط!!!
رفتیم تو حیاط دیدیم همینطور داره ساختمون میلرزه!
داشتم می دیدم همه اومدن بیرون یا نه!!!
چشمم به دیوارها بود که الان کدومشون میاد پایین که ناگهان دیدم متوقف شد!!!
یه نفس کشیدم که دیدم دوباره شروع شد اما سریع متوقف شد!!!
یه دفعه داداشم گفت این بیشعورها دوباره دارند تو مدرسه یه کاری میکنند!!!
خیلی اعصابم خورد شد!!! دیگه حسابی جوش اوردم!!!
 پریدم رو دیوار!!!
چشمم به یه غلطک خیلی بزرگ افتاد که تو راه سازی ازش استفاده میکنند!!!
از یه طرف یه نفس آروم کشیدم که خدا رو شکر زلزله نبوده و از یه طرف هم واقعا جوش اوردم!!!

من که به اعصاب اروم( یه جورایی ) معروفم و همیشه لبخند به لب دارم نمیدونم چی شد که
با فریاد گفتم مردک این غلطک به این بزرگی مال محوطه ساختمونیه!!!
چرا اینو اوردین تو مدرسه به این کوچیکی!!!
چرا چسبوندینش به ساختمون؟!!! و...
بله!
فکر کنم تا حدودی متوجه شده باشین!!!
حدودا شش ماهی هست مدرسه دیوار به دیوارمون رو خراب کردند و دوباره دارند می سازند!!!
تو خراب کردنش هر روز خاک تو زندگانیمون بود!!!
یه روز هم صاف یه کامیون گچ دقیقا پشت دیوار حیاط خالی کردند و هر چی گچ بود اومد رو لباسهایی که مادری شسته بود!!!
یه بار هم تو تابستون خواب بودم که ساعت 2 بعد از ظهر صاف دستگاه کمپرسور رو گذاشتند رو دیوار و تاتاتاتاتاتا...
هر بار هم به زبون خوش تذکر و تذکر و تذکر وتذکر...
یا قبول میکردند و دوباره کار خودشون رو میکردند!!!و یا هم اصلا کسی نبود که جوابگو باشه!!!
در هر حال حق رو به اونها میدادم و...
اما این بار با عصبانیت اومدم برم مدرسه سراغشون که مامانم نذاشت برم و دستش رو به آسمون بلند کرد و گفت: الهی به حق علی...
دیروز تا حالا هم پسرداداشم حالش بد شده مدام تو خواب جیغ میکشه و از خواب می پره!!!
واقعا نمیدونم مسلمونی و دین و ایمان و وجدان مردم چی شده!!!
پیغمبرمون که مدام در حق همسایه سفارش میکردند!!!
فرمودند اینقدر خدا در مورد همسایه سفارش کردند که گمان آن بردم که همسایه از همسایه ارث می برد!
اونوقت عده ای هم اینطور!!!
حالا می خوام روز یکشنبه یه سر برم اداره آموزش و پرورش ببینم کسی هست که جوابگو باشه یا نه؟!!
اگه خیر!!!
که همون نفرین مامانم رو

ما هم یه آمین چاشنیش می کنیم!!!