چهار نفر (عرب، ترک، فارس و رومی) بدون اینکه زبان یکدیگر را بدانند دور هم جمع شده بودند. شخصی یک درهم به آنان داد. آنها همگی انگور دوست داشتند و خواستند که با این یک درهم انگور بخرند.
مرد فارسی زبان گفت: این یک درهم را انگور بخریم
مرد عرب گفت: من عنب میخواهم انگور دوست ندارم.
مرد ترک گفت من عنب نمی خواهم اوزوم دوست دارم.
مرد رومی گفت:این دعوا را کنار بگذاریم بهتر است استافیل بخریم.
آنها چون زبان یکدیگر را نمی دانستند دعوایی میانشان در گرفت و هیچ یک از آن ها حرف دیگری را قبول نمیکردند و بر سر و مغز یکدیگر کوبیدند و...!!!
این دعوا ادامه داشت تا اینکه بهلول پیش آن ها رفت و علت دعوای آن ها را فهمید به آنها گفت:یک درهم را به من بدهید تا آروزی شما را بر آورده کنم، او با آن پول انگور خرید و به آنها داد!!!
آنها به چشمان یکدیگر نگریستند و ... لبخند بر لبانشان نقش بست و در کنار هم به شادمانی مشغول خوردن انگور شدند!!!
ای کاش زبان یکدیگر را می فهمیدیم!!!
ای کاش منجی ما هم از ره می رسید!!! 
نظرات ()