از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

سنگسار یک زن صالح
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
 

کلینی به سند معتبر از حضرت جعفر صادق روایت کرده است:

در زمان یکی از پیغمبران گذشته پادشاهی زندگی می کرد که قاضی داشت و آن قاضی برادری داشت که به صدق و راستی مشهور بود و آن برادر زن صالحی داشت .

روزی پادشاه می خواست شخص مطمئنی را پی کاری بفرستد و به قاضی گفت:مرد مورد اعتمادی را طلب کن تا به دنبال آن کار بفرستم.



قاضی گفت: من کسی معتمدتر از برادر خود سراغ ندارم.پس برادر خود را طلبید و تکلیف آن امر به او نمود. او ابا کرد و گفت:من زن خود را نمی توانم تنها بگذارم.

چون قاضی بسیار اصرار نمود گفت ای برادر من به هیچ چیز مثل زن خود اهتمام ندارم و خاطر من بسیار به او متعلق است. پس من او را به تو میسپارم و پس از من تو به کارهای او رسیدگی کن تا من برگردم.

قاضی قبول کرد و برادرش بیرون رفت و آن زن نیز از رفتن شوهر راضی نبود.

پس قاضی به خواست برادر مکرر به نزد زن میرفت و حوائج او را برآورده می کرد.

کم کم محبت آن زن بر او غالب آمد و او را تکلیف به زنا کرد. زن امتناع و ابا نمود.

قاضی قسم خورد که اگر قبول نکنی به پادشاه میگویم که زنا نموده ای و حکم سنگسار تو را از پادشاه خواهم گرفت.

زن گفت آنچه می خواهی بکن ولی من این کار را قبول نخواهم کرد.

قاضی نزد پادشاه رفت و گفت زن برادر من زنا نموده است و بر من ثابت شده است.

پادشاه گفت: او را سنگسار کن.

قاضی نزد زن آمد و گفت:پادشاه مرا امر کرده که تو را سنگسار کنم.اگر قبول میکنی میگذرم وگرنه تو را سنگسار می کنم.

زن گفت آنچه می خواهی بکن من تو را اجابت نمی کنم.

پس قاضی مردم را خبر کرد .زن را به صحرا برد و گودالی کند و او را سنگسار کرد تا وقتی که گمان کرد او مرده است ، بازگشت.

در آن زن رمقی مانده بود چون شب شد از جای خود حرکت کرد و از گودال بیرون آمد بر روی زانوی خود راه میرفت  و خود را میکشید تا به دیری رسید که در آنجا دیرانی زندگی میکرد.کنر آن دیر خوابید تا صبح شد.چون دیرانی در را گشود آن زن را دید و قصه او را سوال نمود

زن قصه ی خود را بازگفت . دیرانی بر آن زن رحم نمود و او را با خود به دیر برد .

آن دیرانی پسر کوچکی داشت و غیر آن فرزندی نداشت. مال و جمعیتی داشت.دیرانی آن زن را مداوا کرد تا جراحت های او بهبود یافت . آنگاه فرزند خود را به او سپرد تا تربیت کند.

آن دیرانی غلامی داشت آن غلام عاشق آن زن شد و با او درآویخت و گفت: اگر به معاشرت من راضی نشوی تو را خواهم کشت.

زن گفت آنچه می خواهی بکن ممکن نیست من چنین کاری کنم

پس آن غلام فرزند آن دیرانی را کشت و به نزد دیرانی رفت و گفت: این زن بدکار را آوردی و پسر خود را به او سپردی.او پسر تو را کشت.

دیرانی به نزد زن رفت و گفت من به تو پناه دادم و نیکی ها به تو کردم حال چرا فرزندم را کشتی.

زن قصه را بازگفت.

دیرانی گفت دیگر من راضی نمیشوم تو در این دیر بمانی.بیرون برو!

بیست درهم برای خرجی راه به او داد و او را در شب از دیر بیرون کرد و گفت این را توشه کن.خدا کارساز توست.

زن در شب راه رفت تا صبح به روستایی رسید، دید مردی را به دار کشیده اند و هنوز زنده است.

علت را پرسید گفتند این مرد بیست درهم بدهکار است و قاعده در این جا بر این است که هر کس قرض دارد او را بر دار کنند و تا زمانی که ادا نکند او را فرود نمی آورند.

زن آن بیست درهم را داد و او را خلاص نمود.

آن مرد گفت ای زن هیچ کس بر من مثل تو حق نعمت ندارد؛ تو مرا از مردن نجات دادی.هر جا که می روی در  خدمت تو می آیم.

پس همراه بیامدند تا به کنار دریا رسیدند در کنار دریا کشتی ها بود و جمعی می خواستند بر آن کشتی ها سوار شوند.

مرد به زن گفت تو در اینجا بمان تا من بروم و برای اهل این کشتی ها به مزد کار کنم و طعامی بگیرم.

نزد اهل کشتی ها آمد و گفت در این کشتی شما چه متاع است؟

گفتند انواع متاع ها ،جواهر ، عنبر و سایر چیزهای گرانبها و کشتی دیگر خالیست که ما خود آن را سوار می شویم

گفت : قیمت این متاع های شما چند می شود؟گفتند بسیار ، حسابش را نمی دانیم.

گفت من چیزی دارم که از مجموع آنچه در کشتی شماست بهتر است.گفتند چه چیز است؟

گفت : کنیزکی دارم که هرگز به آن حسن و جمال ندیده اید و به شرطی او را می فروشم که یکی از شما او را ببیند و برای شما خبر بیاورد. شما آن را بخرید و آن کنیز نداند.

زر به من دهید تا من بروم و سپس او را تصرف نمایید.

ایشان قبول کردند و کسی فرستادند و خبر آورد که : هرگز چنین کنیزی ندیده ام!

پس آن زن را به ده هزار درهم فروخت  و زر گرفت و برفت.

پس نزد آن زن آمدند و گفتند برخیز و به کشتی بیا!

گفت: چرا؟ گفتند ما تو را از آقای تاو خریده ایم.

گفت: او آقای من نبوده است . گفتند اگر نیایی تو را به زور می بریم پس به ناچار برخاست و با ایشان به کنار دریا رفت. پس چون به نزد کشتی ها رسیدند هیچ یک از ایشان از دیگران ایمن نبودند و آن زن را بر کشتی متاع سوار نمودند و همگی بر کشتی دیگر سوار شدند.

کشتی ها را روان نمودند و چون به میان دریا رسیدند خدا بادی فرستاد و کشتی ایشان با آن جماعت همگی غرق شدند .

کشتی زن با آن متاع ها نجات یافت . باد او را به جزیره ای برد.

از کشتی فرود آمد و آن را بست.

در اطراف جزیره گردش کرد. دید مکان خوشی ست و آب ها و درختان میوه دارد.

با خود گفت: در این جزیره می مانم  و از این آب و میوه ها می خورم و عبادت الهی می کنم تا مرگم در رسد.

پس خدا به پیغمبرش وحی فرمود که نزد آن پادشاه برو و بگو در فلان جزیره بنده ای از بندگان من است.

تو و اهل دیارت باید همگی به نزد او بروید و نزد او اقرار به گناهان خود نمایید و از او بخواهید که از گناه شما در گذرد ، تا من گناهان شما را بیامرزم.

چون پیغمبر پیغام خود را به پادشاه گفت او همه اهل دیارش به سوی آن جزیره رفتند.

پیغمبر به نزد آن زن رفت و گفت ای زن تو چه کرده ای که این چنین نزد خدا ارزش و قرب پیدا نموده ای؟

زن به پیغمبر گفت در پس پرده نشین تا متوجه شوی.

پادشاه نزد زن آمد و گفت قاضی نزد من آمد و گفت. که زن برادرش زنا نموده است و من حکم کردم او را سنگسار کنند در حالی که  گواهی نزد من گواهی نداده بود. می ترسم به سبب آن جرمی کرده باشم برای من استغفار نما.

زن گفت خدا تو را بیامرزد! در پس پرده بنشین!

شوهرش آمد و گفت من زنی داشتم در نهایت فضل و صلاح. از شهر بیرون رفتم و او به رفتن من راضی نبود.سفارش وی را به برادر خود نمودم و چون برگشتم برادرم گفت که او زنا کرده است او را سنگسار کردیم . میترسم در حق آن زن کوتاهی کرده باشم از خدا بطلب مرا بیامرزد.

زن گفت خدا تو را بیامرزد در پس پرده بنشین

سپس قاضی پش آمد و گفت برادرم زنی داشت عاشق او شدم و او را تکلیف به زنا نمودم قبول نکرد نزد پادشاه او را متهم به زنا ساختم و به دروغ او را سنگسار نمودم برای من استغفار نما!

زن گفت خدا تو را بیامرزد!بنشین!

پس دیرانی آمد و قصه خود را نقل نمود و گفت آن زن را در شب  بیرون کردم میترسم او را درنده ای دریده و کشته باشد . پس برای من استغفار نما

گفت خدا تو را بیامرزد! بنشین!

غلام آمد و قصه خود را نقل کرد . زن به دیرانی گفت بشنو پس گفت خدا تو را بیامرزد!

آن مرد به دار کشیده آمد و قصه خود را نقل نمود. زن گفت خدا تو را نیامرزد!

چون او بی سبب در برابر نیکی بدی کرده بود.

پس پرده را کنار زدند و آن زن عابد به شوهر خود گفت : من زن تو هستم و آنچه شنیدی همه قصه من بود.

مرا دیگر احتیاجی به شوهر نیست.

می خواهم که این کشتی پر از مال را متصرف شوی و مرا در این جزیره بگذاری ، تا عبادت خدا کنم.

می بینی از دست مردان چه کشیده ام!

شوهر او را گذاشت و کشتی را با مال متصرف شد و پادشاه  و اهل دیارش  نیز همگی بازگشتند