از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

یا رقیه جان
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

یا رقیه جان

علی اصغرم

داداشم بخواب!

امشب می خوام یه قصه برات بگم داداشی!

قصه مو بعد رفتنت بگم داداشی!!!

بخواب که حال منو بعد رفتن بابا تو کرب و بلا نبینی داداشی!

داداشی وقتی که بابا میره سفر... دشمن میاد و... برا گرفتن گوشواره گوشمو پاره میکنه داداشی!!!

ایییییینقده از گوشم خون اومد داداشیییی!!!گریه

خلیییی گوشام درد گرفت

داداشم به یاد مادرمون اینقده سیلی به صورتم میزنن!!!

بخواب داداشی تا نبینی حالمو بعد بابا!

داداشی تموم تنم زیر شلاق و تازیانه کبود می کنن داداشی!

داداشم بخواب... چون رقیه ت تحمل شنیدن ناله هاتو نداره داداشی!!!

داداشییی!! نمیدونی بعد رفتن بابا قراره چه ها بر سرمون بیارن داداشی...

داداش حال عمه جون رو نمیگم برات...

چون میدونم نه تاب گفتنش رو دارم نه تو تحمل شنیدنش رو داداشی!

آره بخواب داداشی...

بخواب...

که من هم تا شام همراه عمه جون می مونم و... بعدش منم پیشت میام داداشی!!!

با تنی کبود و...

گوشای پر از خون...

پاهای پر از تاول و زخم...

بخواب علی اصغرم! لالایی لالا لالا لالایی...