از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

یه معذرت خواهی!
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
 

سلام

مدتی پیش یه پست در مورد صادق هدایت گذاشته بودم!

تو قسمت نظرات این پست نسبت به اعتراضات بعضی از دوستان در معرفی مکتب فلسفی و فکری صادق هدایت دچار یه اشتباه بزرگ شدم!اوه

مکتب ایشون رو بعضی نهیلیسم(پوچی گرایی) و برخی پیرو مکتب فلسفی شوپنهاوئر معرفی کرده اند!

بعضی هم ایشون رو دیوانه و برخی طرفداران هم ایشون رو عاقل تر از همه روشنفکران همعصر خودشون معرفی کرده اند!

برخی هم علت بدبینی هدایت رو به دنیا:اوضاع سیاه ، دنیای مخوف و سراسر تلخکامی ها و ناکامی ها ، عدم افول استبداد و بحران اقتصادى و اجتماعى حاکم پس از مشروطه و درکل جامعه اى بیمار آنروز دانسته اند! و...

یه مقاله هم در این زمینه دیدم که اگه مایل بودید میتونین به ادامه مطلب رجوع کنید!

چون خودم در این زمینه دیگه حرفی برای گفتن ندارم، نظرات این پست رو غیر فعال میکنم!

انتها نوشت: بابت این اشتباهم از همه ی دوستان معذرت میخوام و شاید بعد از این چندان مطلب نذارم و وقتمو بیشتر به مطالعه اختصاص بدم!اوه


صادق هدایت و شوپنهاور ( نوشته محمد رعایت جهرمی )


نوزدهم فروردین ۸3، پنجاه و سومین سالمرگ صادق هدایت است. او به عنوان بنیانگذار رئالیسم داستانى، در عرصه ادبیات، جایگاه والایى دارد و برداشتهاى متفاوتى از آثار و شخصیتش در پرتو مضامین نهفته در آنها ارائه شده است. اما هدایت واقعى کیست؟ دغدغه اصلى او چه بود؟ و چرا مى نوشت؟ به سهم خود مى خواهم صادق هدایت را از منظر فیلسوف آلمانى «آرتور شوپنهاور» نگریسته و به تحلیل دغدغه هاى فلسفى او با نظر به جان مایه آثارش بپردازم و به تعبیرى به جهان «هدایت فیلسوف» بیشتر نزدیک شوم.
هدایت در آثار خود، ساز بدبینى کوک کرد و در پرده تضاد و جنون، آهنگ مرگ ونیستى نواخت. اودرچه جهانى مى زیست؟ بدون شک، دنیایى مخوف. او مقهور شرایط بود و ناگزیر از زیستن در چنین جامعه اى. تلخکامى و فلاکت ناشى از دوجنگ جهانى، خودنمایى مى کرد، تمدن روبه افول مى نمود، پوچى و زوال براذهان بشریت حکومت مى کرد. اندیشه هدایت زاییده چنین فضایى است. هدایت در ایران نیز مأمنى نجست و بارها درنامه ها و گفته هایش از ایران پس از مشروطه، عدم افول استبداد و بحران اقتصادى، اجتماعى حاکم و درکل، جامعه اى بیمار نالید. به کافکا گرایید چرا که اندیشه و آثارش را با دغدغه خویش، همسو یافت. پس، این جهان و آدمیانش بودند که ناقوس مرگ را در وادى اندیشه هدایت به صدا در آوردند. آثار هدایت، زبان گویاى اوضاع عصر اوست و برخاسته از عمیق ترین، خواسته ها و فریادهاى یک روح پرسشگر و پویا. درد بودن را لمس نمود و عذاب درک هستى خویش را به جان خرید. او نخواست تماشاگر منفعل تئاتر عده اى مسخ شده در جهانى پوچ باشد. او مى نوشت، مى نوشت تا تهى شود و برآن بود درد زیستن را در دل آثارش، فرابیفکند، پس او نه اسیر نوعى درگیرى روانى بود و نه غافل، بلکه آگاهانه تراز هر فرد دیگر در ورطه زیستنى اینچنین، گریزگاهى مى جست.

جهان شوپنهاور نیز وادى دویدن ها و نرسیدن هاست، عرصه شکستها و ناکامیها. فیلسوفى که رنج را عصاره هستى انگاشته و آدمیان را بازیچه هایى در چنگال باطن شرعالم مى داند. او نیز مانند هدایت مرگ را ستوده و آن را مفرى مناسب از فریبستان عالم مى شمارد. به زعم او، زندگى، گلى است که خارهایش حقیقى و گلبرگهایش خیالیند. نگاه نیشدار و بدبینانه شوپنهاور نیز مانند هدایت، توجیه پذیر است. او نیز بازیچه افکار واهى و اوهامات روانى زودگذر خویش نبود. افکارش آیینه روزگارش بود. در چنین مقتضیات و شرایطى تراوش افکارى جز این محل سؤال بود. چرا که به قول خودش تنها «نوابغ» هستى خود را در نوردیده و افکار بدیع دارند. با این اوصاف باید اذعان کرد اقلیم اندیشه هاى هدایت و شوپنهاور به هم نزدیک بوده و هر دو مقهور شرایط مشابهند. تأسى هدایت از اندیشه هاى شوپنهاور در آثار وى مشهود است و با ژرف نگرى در پیکره اندیشه هاى هدایت مى توان ردپاى شوپنهاور را یافت. دغدغه هر دو، خروج از زندان هستى به عنوان عرصه تقابل عشق و جنون و رنج و ناکامى است مطابق آنچه که گذشت اندیشه هاى افراد، هیچ گاه جداى از مقتضیات هستى و فضاى حاکم بر دوران آنها نبوده است، لذا باید، موشکافانه تر، افکار این دو متفکر را به نقدنشست. هر فکرى از دل جامعه بر مى خیزد، و روان شناسى نیز بر تأثیر محیط در شکل گیرى باورها و شخصیت افراد، صحه مى گذارد. همانطور که گذشت، از حیث ابعاد شخصیت، بافت روانى، باورهاى ذهنى، مضمون آثار و نگرش به زندگى بین شوپنهاور و هدایت، تشابهات فراوانى است. هدایت در زمینه فلسفه داراى تحصیلات بوده و به گفته خودش در «Ecole universelle cachan» تصدیق فلسفه گرفته است. از طرف دیگر، محتواى آثار، مقالات و نامه هاى وى، ادعاى آشنایى او با فلسفه غرب و چهره هاى مطرح آن را تصدیق مى نماید. به عنوان مثال، هدایت در «مقدمه اى بررباعیات خیام» از شرق شناسى معروفى چون «ادوارد براون» یاد کرده و باذکر نام شوپنهاور، بدبینى فلسفى خیام را تداعیگر نام شوپنهاور ارزیابى مى کند. هدایت و شوپنهاور، هر دو از خانواده اى متمول پاى به عرصه وجود گذاشتند. پدرانشان چه از لحاظ مالى و چه سیاسى، صاحب جایگاه والایى بودند. پدر هدایت، رئیس دفتر کابینه و پدر شوپنهاور، سرمایه دارى بزرگ بود. اما هدایت و شوپنهاور، افرادى منصب گریز بودند و به هیچ وجه دنباله رو پدران خود نشدند. مرگ پدر براى شوپنهاور، مجالى فراهم نمود تا به دغدغه اصلى خود یعنى مطالعه ونگارش روى آورد. نویسنده هم روزگارما، هدایت نیز هیچ گاه در پى کسوت پدر و برادران بزرگتر خود نبود و فیلسوفانه در وادى اندیشه خود مى زیست. شوپنهاور نیز با این عوالم بیگانه بوده و تهى از هرگونه فرصت طلبى بود. منش فیلسوفانه آنها با جهان تاریک و کوچک عوام، فرسنگها فاصله داشت، به گونه اى که گویى، آرمان شهرى را وراى این فریبستان جست وجو مى کردند.

شواهدى بر آشنایى شوپنهاور و هدایت با هند و مکاتب هندى بویژه بودیسم گواهى مى دهد. شوپنهاور که در کنار تصاویر کانت، گوته و شکسپیر همواره تصویرى از بودا را در اتاق خود داشت، متأثر از همین فضا، زندگى را مصیبت و خمیرمایه آن را درد، معرفى مى کند. به زعم او، لذت تنها فقدان الم است و به همین دلیل است که ما لذایذ را سطحى و مصایب را عمیق احساس مى کنیم. هدایت نیز سفرى به هند داشته و حتى پیش نویس از قبل نوشته شده بوف کور را در آنجا کامل مى کند و به فراگیرى زبان پهلوى نیز مى پردازد. البته به اعتقاد عده اى، هدایت، سخت به بودیسم دلبسته بوده و براى آشنایى بیشتر با این مکتب به هند سفر کرده است. او نسبت به فرهنگ و جامعه هندى، دیدى مثبت داشته و در نامه هایش زندگى سنتى حاکم بر آن دیار را که در پرتو آمیزش انسان و طبیعت شکل گرفته است، مى ستاید. او در مدت اقامت در هند، نسبت به بازگشت به ایران از خود تمایلى نشان نداده و از فقر و شکست و بى اعتنایى جامعه نسبت به خود گله مى کند. شوپنهاور، عوام را فریفته و تسلیم شده اراده شرى مى داند که بر باطن عالم حاکم است. اراده اى که با سلاح عشق و از طریق میل جنسى در پى ابقاى هستى است. زیستن عوام، تلاشى نابخردانه در جهت نیل به اهداف شوم اراده شر است با ابزار عشق. مردم، مسخ شدگانى بیش نیستند که کورکورانه مطابق خواست نفس خویش عمل مى نمایند و اینها همه ناشى از یک چیز است: ترس از مرگ. در واقع عوام، در جهت گریز از مرگ، بیش از پیش بازار این نیرنگستان را که در جهت تحقق اهداف غلط اراده شر به راه انداخته اند، گرم نگه مى دارند.

شوپنهاور به شدت به ایده تناسخ مى تازد، چراکه آن را پناهگاه واهى عوامى مى انگارد که از مرگ مى هراسند. انسان با این اعمال به خواست زندگى تن مى دهد و خود را اسیر بلایایى چون بیمارى و حوادث مى نماید. مى خواهد زنده بماند چون از غول مرگ مى ترسد، لذا رنج را به جان مى خرد. حال آنکه در دید شوپنهاور مرگ، حقیقتى است که همواره خود را بر ما عرضه مى دارد و تنها اوست که ما را از این مصایب مى رهاند. وى مى گوید: براى رهایى از رنجهاى زندگى، باید اساس آن را ویران کرد یعنى باید چشمه خواهشها را خشکاند . شوپنهاور مرگ را لحظه بیدارى از کابوس وحشتناک زیستن دانسته و اراده زیستن را کور و ناخودآگاه ارزیابى مى کند و دقیقاً به همین خاطر است که افراد به رغم، دچار بودن به مصایب سخت، باز هم میل دارند زنده بمانند، چراکه مرگ را بزرگترین بدبختى ها مى دانند . در اندیشه شوپنهاور، بعد از مهر زندگى، عشق از هر نیروى دیگرى قوى تر است و هدفش ادامه حیات بر روى این کره خاکى است. در نظر او، فلسفه شرق، حضور مرگ را در همه جا احساس مى کند و لذا به شاگردان خود، سلوک و رفتار موقر و آرام را که از آگاه بودن به کوتاهى عمر سرچشمه مى گیرد، تعلیم مى دهد. یهودیان مورد مذمت شوپنهاورند چراکه خودکشى را محکوم نموده اند. شوپنهاور، خودکشى را عملى جنون آمیز ندانسته و آن را در تسکین دردهاى زندگى مى ستاید، هرچند که معتقد است، انتحار از نظر موازین اخلاقى عمل پسندیده اى نیست چراکه باعث مى شود ما به عالى ترین هدف زندگى یعنى تسلط بر نفس و انکار اراده شر زندگى و عاقلانه زیستن نرسیم. او میان عوام و نوابغ، دیوارى بلند ترسیم مى کند، چراکه هستى نوابغ را محل حکومت عقل در برابر هستى عوام که جولانگاه نفس است، مى داند. در اندیشه شوپنهاور، نوابغ واجد جایگاهى رفیعند. افرادى که خویشتن خویش را یافته و دور از فریبستان عوام در عالم هنر و عرفان به سر مى برند.

نوابغ برخلاف مردم عادى به زندگى معنوى و درونى نظر دارند و از مادیات گریزانند و این تنها نوابغند که مى توانند از شر باطن و شر و حربه آن یعنى عشق بگریزند. آنان را مى توان فانوس دریایى نوع بشر دانست زیرا بدون آنها بشر در یک اقیانوس بى پایان اشتباه و پریشانى گرفتار مى شود، چرا که نوابغ براى آیندگان زندگى مى کنند و نه معاصرین خود. نوابغ علم را بخاطر خود علم خواسته، حال آنکه مردم عادى در دنیاى کوچک خود به سرمى برند و تنها به دنبال ارتزاق بیشترند. به زعم شوپنهاور، نوابغ، نجات دهندگان نوع بشر و حاکمان جهانند.

در آثار هدایت نیز چنانچه گذشت، عشق و دیوانگى به هم آمیخته بوده و در نهایت به مرگ منتهى مى گردند. این امر در آثارى چون زنده به گور، سه قطره خون و… کاملاً مشهود است. بطور کلى مرگ پدیده اى پذیرفتنى و توجیه پذیر است، مرگى که آمیخته با گرایشى جنسى است. یعنى همان عاملى که خود را به دیوانگى سوق مى دهد و در نهایت با ناکامى و عدم نیل به هدف همراه است و این یعنى بن بست. بن بستى که محصول تضاد فوق است و علاجى جز مرگ ندارد. انسان با شورى غریب و موهوم خود را در ورطه تضاد انداخته و براى رهایى به مرگ پناه مى برد. در دید هدایت، خلاصى از مصایب و دغدغه هاى زندگى، مشکلات روزمره، بیماریها و روى هم رفته تضادها را چاره اى جز مرگ نیست. مرگ را برزندگى ترجیح مى دهیم تا به دام تکرار نیفتیم. خودکشى در هدایت نیز نمود دارد و چیزى نیست جز حرکت خود خواسته به سوى مرگ در جهت خلاصى از مصیبت زیستن. جهان هدایت، عرصه تقابل عشق و دیوانگى و ناکامى بوده که پایانش مرگ است. هدایت مى نوشت تا خالى شود، به نوشتن پناه مى آورد بلکه مأوایى بجوید. مى کوشید تا به نوعى تسکین آلام و مصیبتها را در دل نگارش بیابد. مى نوشت تا در بیکران شکستها و ناکامى ها، دویدن ها و ترسیدن ها به آرامشى هرچند موقت دست یابد، چرا که این نیز راه حل نهایى نبود و همه چیز در عدم و مرگ خلاصه مى شد.

جهان و آدمیانش در نظر شوپنهاور و هدایت، جایگاه مصایب و سختیها بود. دنیاى سرگشتگانى بود که بى هدف و دیوانه وار،غرق در رؤیاى هستى بودند و تنها به دنبال افزایش طول زندگى. شب زدگانى که در دنیاى حقیر خود اسیر بوده و از عرض زندگى غافل. هیچکدام در پى درک هستى خویش برنیامده و تنها طالب لذت بودند، لذا تضاد و ناکامى را به جان خریده و به استقبال مرگ مى رفتند . شوپنهاور، نوابغ را از این دسته جدانمود. هنر را راهکار موقت و عرفان را مفر اصلى معرفى نمود. تنها نوابغند که به دور از هیاهوى هستى و فارغ از اهالى غافلش به دنیاى لطیف هنر روى آورده و از دام هستى مى گریزند. نوابغ، چون زندگى باطنى در پیش مى گیرند، همیشه در برابر اسرار ازلى، زیبایى هاى هنرى و حقایق علمى، سرگشته و حیران مى شوند ولى عوام بى تفاوتند چرا که غرق در زیبایى هاى ظاهرى و امیال شخصى خود هستند.

شوپنهاور، الهام را جان مایه تمام شاهکارها دانسته و براین باور است که الهام، تنها در سایه خلاصى از دست نفس و اتکا برعقل، تحقق خواهدیافت. این الهام است که از آیینه دل، زنگار وجود نفس را مى زداید، به طورى که حقایق جهان به وضوح برروى آن منقش شده و در اینگونه لحظات است که شاهکارها شکل مى گیرند. پس نوابغ مالکان حیاتند و آثارشان ما را از قید احتیاجات روزانه زندگى که مایه خستگى و ملال است، رهایى داده و چند لحظه در جذبه و وجد فرو مى برد.

هدایت و شوپنهاور، عوام را اسیر در چنگال مرگ مى دانستند، شوپنهاور کوشید تا با توسل به وادى هنر و عرفان، نوابغ را از عوام جدا نماید و لذا، زندگى هنرى را عاملى تأثیرگذار در تعدیل شرور حاکم برعالم، قلمداد نمود. در هدایت، مرگ پدیده اى است زیبا و خط بطلانى است بر زیستنى فرومایه و دون. شاید نتوان در دل آثار هدایت گریزگاهى شایسته تر از مرگ یافت، امرى که در نهایت خود، بدان تن داد. مرگى که قرار نیست در روز و ساعتى خاص و مشخص روى دهد، بلکه خودمان به استقبالش رفته و به رویش آغوش مى گشاییم، تا به سکون و آرامش رسیده و از چنگ هستى رهایى یابیم.
هدایت همواره با نظر به حقایق و واقعیات مشهود، در عرصه اندیشه بدبینانه اش زیست و به متفکرینى که صاحب چنین رویکردى بودند، گرایش نشان داد. در «مقدمه اى بر رباعیات خیام» ضمن ستایش وى، معتقد است که هیچ کدام از شعراى معروف خیالات فلسفى خود را به شیوایى و زبردستى خیام ادا ننموده اند. هدایت ضمن طرد دیدگاه افرادى که خیام را صوفى، زاهد یا طبیبى معرفى کرده اند، او را فیلسوفى مى داند که از اشیاى ظاهرى و محسوس، طلب شادى کرده است. وى دغدغه هاى اصیل فکرى خیام را مسائل مهم زندگى، مرگ، قضا و جبر و اختیار دانسته و علوم و فلسفه و مذهب را در حل این مسائل ناتوان مى انگارد، همچنان که شوپنهاور نیز در این ایده اخیر با خیام هم عقیده است. از اینجا تشابهات فکرى شوپنهاور، خیام و هدایت بیشتر جلوه مى نمایند. در ادامه، هدایت، یأس و نا امیدى تلخى را که بر وجود خیام مستولى شده بود، عامل شکاکیت دانسته و معتقد است که خیام بر همین اساس، نسبت به تمام اشیا اظهار شبهه کرده و دائماً طریق مشکوکى را پیموده است. خیام کوشید تا این شکاکیت دردناک توأم با اندوه را با شادى هاى مختصر و حقیقى، تسکین دهد.

اما در دید هدایت، «این آسایش طلبى گریبان، او را از دست غم خلاص نکرد و شاعر از دست خود سؤال مى کند، آنچه در پس پرده ضخیمى که مابین انسان و عالم دیگر کشیده شده، حتى تا آخرین ذرات وجود انسان را در پیاله سفالى یا در خم باده تعقیب مى کند.» هدایت از تأثیر روزگار و جو زمانه بر خیام به عنوان عوامل دخیل در تبدیل شکاکیت وى به بدبینى یاد کرده و بدبینى خیام را یادآور افکار تاریک شوپنهاور، ارزیابى مى کند. «در اثر افکار تاریک خود، مشاهده عمر گریزپا و ناپایدارى دنیا، محدود بودن دانش، خصوصاً خودپسندى و مظالم انسان و تزویر اطرافى هاى خود، بر کدورت و پژمردگى خیام افزود و شکاکیت او مبدل به بدبینى مى شود، یعنى از زندگى بیزار شده و قریحه او متوجه افکار حزن انگیزى مى گردد که یک کابوس مهیب جانگدازى دائم در او تولید مى کند و از این جهت خیلى مناسب است، مقایسه او با شوپنهاور». همین حال و هوا، همین گونه نگاه به جهان و زندگى در آثار هدایت دیده مى شود.

شوپنهاور و هدایت هر دو به موسیقى گرایش داشته و در جهان الحان خوش موسیقى، پناهگاهى امن دور از مصایب هستى مى جویند. شوپنهاور که معتقد است ما از طریق هنرها و در رأس آنها موسیقى مى توانیم لحظاتى چند از سه جبار بزرگ یعنى زمان، مکان و علیت آزاد بشویم و به طور موقت از الم رهایى یابیم. شواهد بر تعلق خاطر هدایت به موسیقى خصوصاً موسیقى سنتى و اصیل ایرانى و همچنین آشنایى او با دستگاهها و گوشه هاى موسیقى ایرانى صحه مى گذارند. این امر از مطلب «یادى از صادق هدایت» به قلم مهدى اخوان ثالث که در آن به نقل ماجراى تأثیرپذیرى هدایت از طنین نواى سه تار و برقرارى ارتباط عمیق، خلسه آمیز و تسکین دهنده هدایت با این ساز از زبان «تقى تفضلى» پرداخته، کاملاً نمایان است و حکایت از طبع لطیف و روح حساس هدایت دارد.
از طرف دیگر، عشق، میل جنسى و مهر زندگى یعنى سه عنصر کلیدى اندیشه هاى شوپنهاور، همان مضامینى هستند که در آثار هدایت نیز موج زده و به اعتقاد وى تضادى که محصول آنهاست، منشأ مرگ و خودکشى است. هر دو به مرگ و خودکشى نظر داشتند، اما نه از منظر یک قالب فکرى خاص با یک ایده، بلکه گرفتار در مصایب و تنگناهاى زندگى به این باور، تن مى دهند، یعنى این شرایط و مقتضیات حاکم بود که آنها را به این سمت و سو سوق داد. همانطور که شوپنهاور گفت، نجات دهندگان بشر، نوابغند که به آینده نظر دارند و نه به حال، لذا دغدغه بشرى دارند و تنها به فکر خود نیستند، یعنى در عین عوام گریزى و دورى از جمع و گفت و گوى با دیگران حیاتى برتر را مى جویند. نمى خواهند همرنگ و همنواى با گمراهانى باشند که همرنگ با جماعت شده و خویشتن ناب خود را فراموش کرده اند و اینگونه بود که نوابغى چون شوپنهاور و هدایت در شب تاریک هستى، چراغ مى جستند.

منبع:در پیرامون رباعی