از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

پیامبران الهی و کربلا
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
 

حضرت آدم در کربلا

هنگامى که حضرت آدم(ع) به زمین فرستاده شد، میان او و همسرش حَوا جدایى افتاد.

آدم براى یافتن همسرش، به جست‌وجو پرداخت. در میانه راه، گذارش به کربلا افتاد.

پس بی‌اختیار، اشک از چشمانش جارى شد و ابرى از غم، دلش را تسخیر کرد.

سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! آیا دیگربار، دچار معصیتى شده‌ام که این حال به من دست داده است؟

خطاب رسید : «اى آدم! گناهى از تو سر نزده است، بلکه در این سرزمین، فرزند تو  حسین(ع)  را با ستم، به قتل می‌رسانند»...


عرض کرد: خدایا حسین کیست؟ آیا از پیامبران است؟ ندا آمد: «نه، پیامبر نیست، ولى فرزند پیامبر آخرالزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است.» عرض کرد: خدایا! قاتل او کیست؟ خطاب آمد: «نامش یزید است که ملعون آسمان‌ها و زمین‌ است.»

در این هنگام، به جبرئیل رو کرد و گفت: درباره قاتل حسین(ع) چه باید کرد؟

جبرئیل گفت: «باید او را لعن کرد». آدم(ع) چهار بار یزید را لعن کرد و راه خود را در پیش گرفت و از سرزمین کربلا خارج شد.

حضرت ابراهیم

ابراهیم(ع) به سرزمین کربلا رسید. آرام آرام با مرکبش می‌گذشت که ناگهان به گودال قتل‌گاه رسید و اسب، او را به زمین زد.

ابراهیم(ع) زبان به استغفار گشود و عرض کرد: خدایا! از من، چه خطایى سر زده است که به این بلا دچار شدم؟

جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «اى ابراهیم! از تو گناهى سر نزده است. در این سرزمین، فرزند آخرین فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل می‌رسانند.

قاتل او کیست؟

جبرئیل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمین است که قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در این هنگام، ابراهیم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرین کرد.

کشتى نوح در کربلا

عجله کنید: «همه سوار بر کشتى شوید. کودکان را فراموش نکنید. عذاب خداوند نازل شده است»

این کلامى بود که حضرت نوح(ع) به قوم خود می‌گفت: از آسمان و زمین آب فوران می‌کرد. وزش باد شدید نیز وحشت و اضطراب مردم را دو چندان کرده است. همه بر کشتى سوار شدند و کشتى بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد. مدتى در راه بود که ناگهان از حرکت ایستاد. نوح(ع)، مضطرب و نگران با خود می‌گفت: خدایا! چه شده است؛ چرا کشتى حرکت نمی‌کند؟

ناگهان ندا آمد: «اى نبی‌ الله! این‌جا، سرزمینى است که فرزند زاده خاتم الانبیا(ص) و پسر اشرف اولیا کشته می‌شود.»

نوح پرسید: قاتل او کیست؟ ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمین است.»  نوح(ع) چهار بار قاتـلان آن حضرت را لعن کرد تا سرانجام کشتى به راه افتاد و از غرق شدن نجات پیدا کرد.

باد و سلیمان

سلیمان بر بساط خود، در آسمان در حال حرکت بود. ناگهان، باد به جنب‌و جوش افتاد و بساط سلیمان از کنترل وى خارج شد. سلیمان(ع) تعجب کرد و وحشت و اضطرابى عجیب، سراپاى او را فرا گرفت.

پرسید: چه شده است؟ باد جواب داد: ما به قتل‌گاه حسین(ع) رسیده‌ایم. سلیمان پرسید: حسین(ع) کیست؟

باد گفت: او فرزند على بن ابی‌طالب و دختر خاتم ‌الانبیا ـ محمد مصطفى ـ است که در این سرزمین، به دست قومى جفاکار به قتل می‌رسد. سلیمان پرسید: نام قاتلش کیست؟ پاسخ داد: او ملعون زمین و آسمان‌ها است.

در این هنگام، سلیمان دست به آسمان برداشت و یزید را لعن کرد. باد به خود آمد و بساط سلیمان را برداشت و از زمین کربلا دور کرد.

موسى و کربلا

موسی(ع) با «یوشع‌بن نون» در راه بودند که ناگهان، نعلین موسى پاره شد و خارى در پایش فرو رفت و خون از آن جارى شد.

موسى رو به آسمان گفت: خدایا! مگر از من گناهى سر زده است که به چنین کیفرى، در دنیا مبتلا می‌شوم؟

خطاب رسید: «اى موسی! نام این سرزمین کربلا است و در همین سرزمین، خون حسین(ع) ریخته می‌شود و به دست قومى جفاکار به قتل می‌رسد.» موسى گفت: خدایا! حسین کیست؟

خطاب آمد: «او فرزند محمد مصطفى، آخرین فرستاده من، است.»

عرض کرد: قاتل او کیست؟

فرمود: «کسى است که ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هوا نیز او را لعن می‌کنند.»

موسی(ع) نیز رو به آسمان کرد و قاتلان حسین(ع) را لعن و نفرین کرد و با یوشع از زمین کربلا گذشت.

عیسی(ع) و کربلا

عیسی(ع) که در جمع حواریان بود و از سرزمین کربلا می‌گذشت، پس از شنیدن خبر قرار گرفتن شیرى بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شیر گفت: چرا در این راه نشسته‌اى و مانع رفت و آمد عابران هستی؟

حیوان به زبان آمد و گفت: یا نبی‌الله! نمی‌گذاریم از این‌جا بگذرى، مگر آن که بر قاتل حسین، لعن کنی.

عیسی(ع) پرسید: قاتل او کیست؟

شیر گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بیابان‌ها است، به ویژه در ایام عاشورا.

عیسی(ع) به همراه حواریان دست به آسمان برداشت و یزید و قاتلان امام حسین(ع) را لعن کرد. آنگاه شیر از سر راه کنار رفت و آنان از آن سرزمین گذشتند.


منبع: بحارالانوار، ج10، ص 156.