از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

بفرمایید روضه!
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
 

بفرمایید روضه

سلام به همه ی دوستان عزیز

امشب شب پنجم محرم بنده ی حقیرتر از خاک پای عزاداران حسین(علیه السلام) میزبان هیئت اینترنتی محبان الحسین(علیه السلام) هستم!

از همه دوستان دعوت می کنیم که تشریف بیارین!

منبر و روضه در ادامه مطلب!

از همه ی عزیزان التماس دعا!


بفرمایید چای روضه

چای روضه(تذکر: چای روضه امام حسین(علیه السلام) رو برای شفا و تبرک روح و جانمون با عشق سرمیکشیم ، نه به خاطر یه لیوان چای بودنش!!!)

----------------------------------

منبر:

 

احکام شرعی:

نیت:

نیت یعنی اینکه انسان بداند قصد انجام چه کاری را دارد!

مثلا هنگام شستن صورت برای طراوت و شادابی چنین کاری میکند یا اینکه برای گرفتن وضو!

جهت انجام نیت در امور واجب از قبیل وضو ، نماز و روزه و... به زبان آوردن نیت واجب نیست بلکه همین که بداند قصد انجام چه کاری را دارد کافی است و شرط نیت این است که آن عمل را برای رضای خدا و نزدیک شدن به خدا انجام دهد یعنی قربة الی الله!

اگر چه جاری کردن و به زبان آوردن نیت بهتر است!

حدیث:

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:

من خلص لله اربعین یوما فجّر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه

هر کس چهل روز خود را برای خدا خالص کند خداوند سرچشمه های حکمت رو از قلبش بر زبانش جاری خواهد کرد!

در شرح این حدیث شریف عرض میکنم که خالص شدن برای خدا یعنی اینکه انسان 40 روز تلاش خود رو انجام بدهد که هر کاری که انجام میدهد تنها و تنها محض رضای خدا انجام دهد!

مثلا تنها سلام کردن!

یعنی وقتی به پدرت میرسی به طمع کسب رضای الهی سلام بدی نه به طمع پول تو جیبی بابا!

یعنی وقتی به مادرت میرسی برای خودشیرینی پیش خدا سلام بدی نه خودشیرینی جلو بچه ها و مامان!

خالص شدن یعنی اینکه وقتی به همسایه میرسی به قصد بدست آوردن رضای الهی سلام بدی نه به خاطر اینکه مبادا فردا پشت سرت حرف دربیاره!

یعنی وقتی به کاسب محله میرسی به خاطر اطاعت فرمان الهی سلام بدی نه از ترس اینکه مبادا جنس خراب بهت قالب بکنه!

یعنی وقتی به فلان جناب سروان میرسی خدا رو در نظر بگیری و سلام بدی نه اینکه از ترس سلام بدی که مبادا فردا کارت گیر کنه و تلافیشو سرت در بیاره!

یعنی اینکه شب که شد، بشینی دونه به دونه سلام هاتو بشماری ببینی چندتاش به خاطر خدا بود، چندتاش به خاطر مردم؟!!

خالص شدن یعنی اینکه وقتی نمازتو جلو مردم میخونی با وقتی که تو خلوت میخونی یکی باشه نه اینکه...

اگه نمازمو جلو مردم چربترش کردم نعوذ بالله یا حد مردم رو بردم بالا و به خدا رسوندم،  یا نعوذ بالله خدا رو کمتر از مردم دونستم و از حد خودش آوردم پایین!

نهایتا در هر دو حال دچار شرک شدیم!

یعنی برا خدا در عباداتمون شریک آوردیم...

وقتی میبینیم مسلمانیم اما جامعه مون رنگ و بوی مسلمانی نمیده به خاطر اینکه مسلمان نیستم!

دچار شرکم اما خودمم خبر ندارم!

سعی کنیم از همین لحظه 40 روز اعمال و رفتارمون بشه "لا اله الا الله" ...

عابد در قوم بنی اسرائیل

نقل کردند که عابدی در قوم بنی اسرائیل بود که خیلی به خدا نزدیک شده بود!

روزها همیشه به روزه، شبها به شب زنده داری و عبادت و...!

خلاصه کار این عابد خیلی درست بود!

همیشه فقیر و محتاجی میدید در حد توانش به اونها کمک میکرد!

حواسش بود که مبادا دلی رو بشکنه و یا از خودش رنجور کنه!

خلاصه تمام اعمال و رفتارش نمونه بارز یه بنده مطیع خدا بود!

روزی مشغول عبادت بود خبر آوردند که درختی در فلان آبادی روییده که شیطان با اون درخت داره بندگان خدا رو فریب میده!

عابد دست از عبادت کشید و تبری برداشت و روانه به سوی اون درخت شد!

بین راه شیطان رو دید که مانع رفتنش شد!

گفت عابد تو رو چه به اون درخت؟!

برو عبادتت رو انجام بده!

گفت این کار خودش افضل عباداته!

شیطان گفت: ممکنه کتک بخوری! گفت در راه خدا چه اشکالی داره؟!!

شیطان گفت: ممکنه جانت رو از دست بدی!  گفت: چه چیزی بهتر از کشته شدن در راه خدا؟!!

شیطان گفت: ممکنه خونوادت اسیر بشند!!!  گفت: آنها رو هم به خود خدا سپردم، مهم نیست!!!

شیطان از هر دری وارد شد دید فایده نداره و با اون مرد گلاویز شد و مرد عابد به آنی شیطان رو بر زمین زد!

و مانند مومی شیطان رو در چنگال گرفت و آماده شد سر از تن شیطان جدا کند!

تا اینکه شیطان به خود آمد و پیشنهادی داد!

گفت لااقل به این پیشنهادم کمی فکر کن و بعد اگر نپذیرفتی سپس سر از تنم جدا کن!

مرد عابد گفت: چه پیشنهادی؟!!

شیطان گفت: نگاهی به این لباسهات بنداز پر از وصله و پینه!

چه کسی بهتر از تو، که از نعمت های خدا برخوردار بشه؟!

ببین چقدر فقیر و نیازمند بهت مراجعه میکنند اما چون نمیتوانی احتیاجاتشون رو برآورده کنی گاهی شرمنده میشی!

من از این به بعد هر روز دو سکه طلا بهت هدیه میدم!

یکی رو خرج خودت کن و دیگری رو در راه خدا بین فقرا و یتیمان و مساکین تقسیم کن!

هم دنیات رو آباد کردی ، هم آخرتت رو!

نرخ سکه امروز چقدر بود؟!!

فکر میکنم یک میلیون و صد و سی هزارتومن!!!

اگه شما بودین چیکار میکردین؟!

قبول میکردین با رد میکردین؟!

عابد فکری کرد و گفت ممکنه این پیشنهاد رو رد کنم و آخرش قبل اینکه درخت رو قطع کنم خودمم کشته بشم و زن و بچه هام هم اسیر بشند، اما این پیشنهاد خوبیه! هم دنیام آباد، هم آخرتم رو خریدم!

پیشنهاد رو پذیرفت و شیطان رو رها کرد!

شب اول دو سکه طلا رسید!

شب دوم باز هم دو سکه ی طلا!

شب سوم هر چه گشت دید خبری از سکه ها نیست!

عصبانی و تبر رو برداشت و چارتا فحش و لعن هم نثار شیطان کرد و رفت برای قطع کردن درخت!

بین راه دید شیطان ایستاده سریعا باهاش گلاویز شد و اینبار شیطان مرد عابد رو بر زمین زد و او رو همچون گنجشک در چنگال عقاب در دستان خودش گرفت!!!

مرد عابد متعجب شد که چرا اینبار اینقدر راحت شکست خورد!

شیطان گفت آی مرد دفعه ی قبل تو به خاطر خدا میخواستی درخت رو قطع کنی وچون به خاطر خدا بود، جن و انس هم اگه دست به دست هم میدادند نمیتونستند شکستت بدند اما اینبار تو به خاطر دوتا سکه میخواستی درخت رو قطع کنی و...

 روضه

مردم میخوام بگم من یه عابد سراغ دارم که جن و انس هرکاری کردند منصرفش کنند نتونستند!

نه وعده مال و مقام دنیا، نه ترس از کشته شدن و نه... هیچکدام نتونست نیبتش رو عوض کنه!

تا آخر ایستاد و تبر به دست، به سوی درخت ظلم و فساد رفت و به قیمت جان خودش و اهل و عیالش تبر رو بر ریشه ی درخت زد!

زمانی که امام ما میخواست از مدینه حرکت کنه برادرش محمد حنفیه گفت یا حسین وقتی میدانی آخرش کشته شدن است چرا باز سوی کربلا میروی؟!

امام فرمود برای احیای دین جدم رسول خدا و احیای امر به معروف و نهی از منکر باید روانه ی این سفر شوم!

جان ها بسوزد چشمان بگریند برای مظلومیت حسیـــــــــــــــــــــــن!

روز عاشورا یاران گفتند ای فرزند رسول خدا تا ما هستیم اجازه نمیدهیم احدی از فرزندان شما وارد میدان شوند!

یاران یک به یک به میدان رفتند و جان خود را فدا نمودند!

امام خود در لحظه ی جان دادن بالای سرشان حاضر میشد و سر آنها رو به دامان میگرفت و...

تا اینکه همه یاران جان خود را فدا نمودند و نوبت به جوانان بنی هاشم رسید!

در این لحظات سخت فرزندان علی(ع)، جعفر طیار، عقیل، امام حسن(ع) و سیدالشهداء(ع) گردهم آمدند، یکدیگر را در آغوش کشیدند و با هم وداع کردند و یک به یک به میدان رفتند و جان خود را فدا نمودند!

 سرانجام زمانی رسید که امام(ع) یکه و تنها در میان هزاران هزار دشمن مسلح باقی ماند و گهگاه فریاد بر می‌آورد: «آیا یاری‌ کننده‌ای هست که به خاطر خدا از حرم رسول خدا دفاع کند؟».

«شمر بن ذی الجوشن» برای آن که کار را تمام کند به همراه پیاده نظام لشکر، به امام(ع) هجوم آوردند، دور آن حضرت را گرفتند و از پس و پیش ایشان را مورد حمله قرار می‏دادند.

عبدالله که در بین کودکان و زنان، در خیمه‌گاه حضور داشت تاب و تحمل دیدن غربت عموی تنهای خویش را نیاورد و ناگهان از خیمه‌ها بیرون آمد. حضرت زینب(س) او را گرفت شاید که بتواند مانع رفتن وی شود و نگذارد یادگار برادر طعمه‌ی گرگ‌ های گرسنه یزیدی گردد؛ ولی عبدالله گفت: «نه، به خدا سوگند عمویم را تنها نمی‌گذارم». سپس دست خود را از دست عمه رها ساخت، به سوی میدان دوید و خود را به امام(ع) رساند تا با بدن کوچک و ظریفش از او دفاع کند.

در غوغایی که دور امام(ع) ایجاد شده بود یکی از لشکریان یزید شمشیر خود را به قصد ضربه زدن به آن حضرت فرود آورد. عبدالله دست خود را سپر کرد تا شمشیر به امام اصابت نکند. شمشیر، بُـرّان و ضربه، سنگین بود و دست نوباوه‌ی پیامبر(ص) را از بدن جدا کرد؛ آنگونه که فقط به پوستی آویخته شد. عبدالله یتیم از شدت درد ناله‌ای برآورد و پدرش را صدا کرد: «وا ابتاه ... »

اینک، حال امام را تصور کنید که هر دو امانت برادر شهیدش ـ‌ قاسم و عبدالله ـ را نیز پرپرشده می‌دید...  

اشک و خون از دیده‌اش بر خاک ریخت

اشک بر آن کودکِ بی‌باک ریخت

امام(ع) او را در آغوش گرفت، به خود چسپاند و در گوشش زمزمه کرد:«فرزند برادرم! صبر داشته باش و خداوند بزرگ را بخوان؛ تا او تو را به پدران صالحت ملحق کند».

آن برادرزاده‌ام صد چاک شد

این برادرزاده‌ام بر خاک شد

آن برادرزاده‌ام سرمست رفت

این برادرزاده‌ام بی‌دست رفت

امام(ع) سپس دست به دعا برداشت و گفت:«خداوندا! اگر مقدر کرده‌ای که این قوم را تا مدتی زنده نگهداری در بین آنان تفرقه‌ای سخت بیانداز... زیرا آنان ما را دعوت کردند و وعده یاری دادند اما به ما حمله کردند و ما را کشتند».

بسته شد چشمش، ولی لب باز شد

آخرین نجوای شه آغاز شد

کای خدا گر چه مرادت حاصل است

دیدن مرگ یتیمان مشکل است

این دو بر من، روح پیکر بوده‌اند

یــادگــاران بــرادر بـــوده‌اند

در این هنگام تیرانداز سپاه دشمن ـ که گفته ‏اند «حرملة بن کاهل» بود ـ گلوی نازک عبدالله را نشانه گرفت و او را در دامان عمویش ذبح کرد ... 

یا اباعبدالله الحسین(علیه السلام)

 الا لعنة الله علی القوم الظالمین ؛ و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون

اگر حالتون دگرگون شد و به اندازه پر مگسی اشک از چشمانتون جاری شد لحظه ی استجابت دعاست!

دعا رو غنیمت بشمارید!

اللهم عجل لولیک الفرج!