از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

وقایع شب عاشورا
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 

یک شب مهلت براى راز و نیاز

عباس علیه ‏السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با این درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشکریان خود پرسید که: چه باید کرد؟!

عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل دیلم (کنایه از مردم بیگانه) و کفار از تو چنین تقاضایى می ‏کردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنى!

قیس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت کن، به جان خودم سوگند که آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید.

ابن سعد گفت: به خدا سوگند که اگر بدانم چنین کنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نکنم.(1)

و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على علیه ‏السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مى دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد! و اگر سر باز زدید، دست از شما بر نخواهیم داشت.(2)

...


 خطبه امام علیه‏ السلام شب عاشورا

 امام علیه‏ السلام یاران خود را نزدیک غروب به نزد خود فراخواند.

 على بن الحسین علیه‏ السلام مى‏ فرماید: من نیز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى که بیمار بودم، پدرم به اصحاب خود مى ‏فرمود:

"اثنى على الله احسن الثنأ و احمده على السرأ و الضرأ، اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوة و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین فاجعلنا لک من الشاکرین، اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى ولا خیرا من اصحابى ولا اهل‌بیت ابر ولا اوصل من اهل‌بیتى فجزاکم الله جمیعا عنى خیرا. الا و انى لاظن یومنا من هؤلأ الاعدأ غدا و انى قد اذنت لکم جمیعا فانطلقوا فى حل لیس علیکم منى ذمام، هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه و جملا و لیاخذ کل رجل منکم بید رجل من اهل‌بیتى فجزاکم الله جمیعا ثم تفرقوا فى البلاد فى سوادکم و مدائنکم حتى یفرج الله فان القوم یطلبوننى و لو اصابونى لهوا عن طلب غیرى."(3)

خداى را ستایش مى‏ کنم بهترین ستایش‌ ها و او را سپاس مى ‏گویم در خوشى و ناخوشى.
بار خدایا! تو را سپاسگزاریم که ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دین را به ما کرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بینا و دلى آگاه به ما عطا کردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده.

من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد!

من مى ‏دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى ‏دهم و بیعت خود را از شما بر مى ‏دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى ‏خواهند و چون بر من دست یابند با شما کارى ندارند.

 

پاسخ یاران امام علیه‏السلام

برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زینب علیها السلام) به امام عرض کردند: ما براى چه دست از تو برداریم؟ براى این که پس از تو زنده بمانیم؟! خدا نکند که هرگز چنین روزى را ببینیم.

ابتدا عباس بن على علیه ‏السلام این سخن را گفت و بعد دیگران از او پیروى کردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.

پس امام علیه ‏السلام روى به فرزندان عقیل نمود و فرمود: شما را کشته شدن مسلم کافى است، بروید که من شما را اذن دادم.

آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مى ‏گویند؟! مى ‏گویند ما بزرگ و سالار خود و عمو زادگان خود که بهترین مردم بودند در دست دشمن رها کردیم و با آنها به طرف دشمن تیرى رها نکردیم و نیزه و شمشیرى علیه دشمن به کار نبردیم!!

نه! به خدا سوگند چنین نکنیم، بلکه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازیم و در کنار تو بجنگیم و هر جا که روى کنى با تو باشیم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.

سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پیشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چیست؟!

به خدا سوگند این نیزه را در سینه آنها فرو برم و تا دسته این شمشیر در دست من است بر آنها حمله کنم، و اگر سلاحى نداشته باشم که با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مى ‏کنم، به خدا سوگند که ما تو را رها نکنیم تا خدا بداند که حرمت پیامبر را در غیبت او درباره تو محفوظ داشتیم، به خدا قسم اگر بدانم که کشته مى ‏شوم و بعد زنده مى ‏شوم و سپس مرا مى ‏سوزانند و دیگر بار زنده مى ‏گردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم کوبیده مى ‏شود و تا هفتاد بار این کار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نکنم که کشته شدن یک بار است و پس از آن کرامتى است که پایانى ندارد.

پس از او زهیربن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم کشته شوم، باز زنده گردم، و سپس کشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل‌بیت تو را از کشته شدن در امان دارد!

 

و بعد از زهیر گروه دیگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى کردند، و امام علیه‏السلام در حق آنها دعاى خیر فرمود و به خیمه خود بازگشت.(4) و (5)

 

مرگ از عسل شیرین‏تر است

قاسم بن حسن علیه‏السلام به امام علیه ‏السلام عرض کرد: آیا من هم در شمار شهیدانم؟

 

امام علیه ‏السلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟

 

عرض کرد: اى عمو! مرگ در کام من از عسل شیرین‏تر است!

 

امام علیه ‏السلام فرمود: عمویت به فداى تو باد! آرى تو نیز از شهیدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نیز کشته خواهد شد...(6)

 

اشعار امام علیه ‏السلام

على بن الحسین علیه‏ السلام مى‏ گوید: من شب عاشورا در کنارى نشسته بودم و عمه ‏ام زینب نیز نزد من بود و مرا پرستارى مى ‏کرد، ناگهان پدرم برخاست و به خیمه دیگرى رفت و جوین(7) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشیر او را اصلاح مى‏ کرد، و پدرم این اشعار را مى ‏خواند:

"یا دهر اف لک من خلیلکم لک بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیلو الدهر لا یقنع بالبدیل و انما الامر الى الجلیلو کل حى سالک سبیلى."(8)

این اشعار را پدرم دو یا سه بار تکرار کرد، من مقصود او را یافتم، پس بغض گلویم را گرفت ولى خوددارى کرده و سکوت کردم و دانستم که بلا نازل گردیده است. اما عمه ‏ام زینب چون اشعار امام را شنید به خاطر رقت قلب و احساس لطیفى که داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى که لباسش به زمین کشیده مى ‏شد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از این مصیبت! اى کاش مرا مرگ در کام خود می گرفت و زندگانى مرا تمام مى‏ کرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در کنارم نیستند، اى جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان.

 

پس امام حسین علیه ‏السلام به سوى خواهر نگریست و فرمود: خواهرم! شکیبایى تو را شیطان نرباید! و چشمان آن حضرت را اشک فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مى ‏خوابید.(9)

 

عمه ‏ام گفت: آیا تو را به ستم خواهند کشت و این دل مرا بیشتر جریحه‌دار کرده و مى ‏سوزانند؟! پس به روى خود سیلى زد و گریبان چاک کرد و بیهوش افتاد.

امام حسین علیه‏السلام برخاست و آب بر رویش پاشید تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پیشه کن و به شکیبایى خود را تسلى ده و بدان که اهل زمین مى ‏میرند و اهل آسمان نمى‌ مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم.

امام علیه‏ السلام خواهر خود را با اینگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا که در مصیبت من گریبان خود را چاک مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شیون و زارى مکن.

على بن الحسین علیه‏السلام مى ‏گوید: پس از این که عمه ‏ام آرام گرفت پدرم او را در کنار من نشانید.(10)

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- اللهوف 38.

 

2- ارشاد شیخ مفید 2/91.

 

3- کامل ابن اثیر 4/57.

 

4- ارشاد شیخ مفید 2/92.

 

5- چه زیباست کلام خداوندى که فرمود (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (سوره احزاب: 23)، همچنین (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فى الباسأ و الضرأ و حین الباس) (سوره بقره: 177)، که از مصادیق بارز این آیات همین رادمردانى هستند که با ایثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاویدان نمودند و ابدیت را کسب نمودند و هم درس وفادارى و تسلیم در برابر حق و بردبارى و فداکارى را به انسانها آموختند.

 

6- نفس المهوم 230.

7- این نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذکر کرده و ما آنچه آورده‏ایم بر اساس نقل ارشاد است.

 

8- «اى روزگار! اف بر تو باد که دوست بدى هستى، چه بسیار صبح و شام که صاحب و طالب حق کشته گشته، و روزگار، بَدَل نمى‌پذیرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مى‏گردد، و هر ذى وجودى از این راه که من رفتم، رفتنى است».

 

9- این مثل را در جائى به کار مى‏برند که کسى مجبور بر انجام امرى شود که آن را مکروه بدارد.

 

10- ارشاد شیخ مفید 2/93.

 منبع:تبیان