از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

خاطراتی از پیرجماران
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
 

امام خمینی (ره)

در مجلس امام نشسته بودند که صحبت از ایران به میان آمد. یکی از حاضران با اطمینان گفت: این چه فرمایش‌ هایی است که در مورد بیرون کردن شاه از ایران می‏فرمایید؟ یک مستأجر را نمی‏شود بیرون کرد؛ آن وقت شما می‏خواهید شاه مملکت را بیرون کنید؟
امام سکوت کرد. آن مرد به تصور این که شاید امام متوجه سخن او نشده باشد، دوباره جملات خود را تکرار کرد.
امام برآشفت و فرمود: چه می‏گویی؟ مگر حضرت بقیة الله، امام زمان، صلوات الله علیه، به من (نستجیر بالله) خلاف می‏فرماید؟ شاه باید برود!

***
فرمان امام رسیده بود که مردم روز 22 بهمن به خیابان‏ها بریزند.
آیت الله طالقانی حدود یک ساعتی تلفنی با امام صحبت کرد و مرتب به امام عرض می‏کرد: آقا! شما ایران نبوده اید. نمی‏دانید این نظام چقدر پلید است؛ به صغیر و کبیر ما رحم نمی‏کند. شما حکمتان را پس بگیرید.
کسانی که آیت الله را می‏دیدند متوجه تقلای او برای قانع کردن امام و منصرف کردن وی از این فرمان شده بودند. اما ناگهان دیدند که آقای طالقانی گوشی را زمین گذاشته و به حالت متأثر در گوشه اتاق نشست.
همه مطمئن بودند که وی مورد عتاب امام قرار گرفته که چرا دخالت می‏کنید؛ اما ایشان با حالتی منقلب، سر بلند کرده، گفت: هر چه به امام عرض کردم حرف مرا رد کرد و وقتی دید من قانع نمی‏شوم، فرمود: «آقای طالقانی! شاید این حکم از طرف امام زمان باشد». وقتی این جمله را از امام شنیدم؛ دست من لرزید و با امام خداحافظی کردم.

***


از حصر قیطریه به قم بازگشته بود و دسته دسته ارادتمندان وی، به محضرش شرفیاب می‏شدند.
مردی از اهواز آمده بود و خود را به مجلس امام رسانده بود.
او دست امام را بوسید و گوشه ای نشست. هنگام بوسیدن دست امام، چشمش به انگشتر زیبایی افتاد که در دست امام بود. با خود گفت کاش امام این انگشتر را به من هدیه می‏کرد. هنوز چند لحظه از این فکر نگذشته بود که آقا انگشترش را از دست باز کرد و به آن مرد هدیه داد.

***
یکی از روزهای حضور امام در نجف بود. امام درس را شروع کرد. طلاب زیادی در مجلس درس حاضر شدند.
یکی از شاگردان با تردید گوشه ای ایستاده بود و با خود فکر می‏کرد که آیا به حضور امام بروم یا نه؟
سرانجام، قرآن را گشود و به آن تفالی زد که این آیه آمد: «و لا تیأسوا من روح الله».

***

مرد تاجری از ایران به نجف آمده بود؛ تا سهم امام را به وی بپردازد.
تاجر بی آن که خود بداند، تحت تعقیب ماموران دولتی بود؛ زیرا هرکس برای امام پولی می‏آورد، از سوی رژیم، محاکمه می‏شد.
مرد تاجر با اخلاص و اشتیاق سهم امام را مقابل آقا قرار داد و گفت: از راه دوری آورده‌ام؛ اما امام از او نپذیرفت.
اصرارهای مرد، بی‌نتیجه ماند و امام آدرس شخص دیگری را برای دریافت سهم امام به او داد.
پس از تمنای بسیار تاجر؛ امام به او نگاهی انداخته، فرمود: به صلاح تو نیست که این پول را از تو بگیرم.
تاجر با ناامیدی از خانه بیرون رفت.
زمانی نگذشت که رژیم شاه پس از بازگشت، او را در مرز به جرم این که برای امام در نجف پول زیادی برده، دستگیر کرد. تاجر رسید پول را از جیبش درآورد و گفت: من پولی به امام نداده‌ام.
***
در پاریس یک روحانی برای دیدار امام آمده بود. امام فرمود: «به او بگویید عمامه را از سرش بردارد و بعد داخل شود و بدین ترتیب، یکی از دسیسه ‏های منافقین نقش بر آب شد».
بعد معلوم شد که آن روحانی نما، سلاحی را در عمامه خود پنهان کرده بود و قصدش از ملاقات با امام، ترور وی بوده است!
***
قلب امام در تمام مدت شبانه روز توسط یک دستگاه مانیتور، تحت کنترل و نظارت تیم پزشکی بود. دو دکتر و دو پرستار همیشه آماده بودند تا اگر مسئله‌ای برای امام پیش آمد، فوری دست به کار شوند.
روزی پزشکان اطلاع دادند که ارتباط با امام قطع شده! اطرافیان امام در جست‌وجوی وی برآمدند؛ اما نه داخل اتاق، او را یافتند و نه در هر جایی که احتمالش را می‏دادند.
همه حیرت‌زده در جست‌وجو بودند. سرانجام، دقایقی بعد او را دیدند که در ایوان اتاق ایستاده و به طرف آسمان نگاه می‏کند. پزشکان اطلاع دادند که حالا ارتباط ما با امام برقرار شده است!
***
عملیات فتح المبین در پیش بود؛ اما تردیدهایی در دل دلاورمردان و فرماندهان جنگ ایران ایجاد شده بود که به خاطر آن نزد
امام آمده بودند.
آنان گفتند: فکر می‏کنیم احتمال دارد عراق از عملیات ما مطلع شده باشد.
امام با دنیایی از آرامش و اطمینان فرمود: «شما مطمئن باشید که در این عملیات پیروز می‏شوید؛ بروید و هیچ تردیدی به خودتان راه ندهید».
امیدی که بر اثر آن نفس روحانی و آن یقین عارفانه در دل فرماندهان نشسته بود، عامل مهمی در پیروزی رزمندگان در عملیات فتح المبین شد.
***
ترکش به مغز آن رزمنده دلاور اصابت کرده بود و تمام پزشکان از او قطع امید کرده بودند.
از یکی از اطرافیان امام تقاضا شد که چند حبه قند را که به دست امام تبرک شده و بر آن دعا خوانده شده است، برای بهبود آن مجروح تهیه کند.
قند تبرک امام به مجروح رسید و چند روز بعد، مژده آمد که خطر رفع شد و پزشکان حیران ماندند.
***
پیکر مطهرش را برای انجام مراسم غسل و تکفین به حیاط منزل کوچکی که محل ملاقات‌های وی با مردم بود، منتقل کردند. بدن امام غسل داده می‏شد. یکی از اصحاب امام برای ثبت آن لحظه‏ های عظیم ایران، تصمیم گرفت، از پیکر مطهر امام عکس بگیرد؛ اما هر چقدر سعی می‏کرد، ناباورانه می‏دید که دوربینش بی‌آن که کوچک‌ترین نقصی داشته باشد، قادر به عکس‌برداری از جسد امام نیست. هیچ کس نتوانست سرّ آن تصرف غریب را در عالم ماده درک کند.

منبع: نشریه دانشجویی پرسمان

*********

و در انتها هم یه خاطره جالب!

این خاطره رو بارها از زبان مادرم شنیدم!

مادرم میگفت تو بهمن ماه سال 1357 بود شبی خواب دیدم سه سید نورانی بزرگوار رو، که هر سه ملبس به لباس مقدس روحانیت بودند!

دیدم یکی از این سه سید بزرگوار بر تخت نشست و بعدش آرامش عجیبی رو حس کردم!

صبح که رادیو رو روشن کردم شنیدم اخبار اعلام کرد امام خمینی وارد تهران شدند و در بهشت زهرا(س) آن سخنرانی تاریخی را ایراد نمودند و در ایران، انقلاب مردم به رهبری آن سید بزرگوار به ثمر نشست!

با شنیدن خبر، اشک شوق در چشمانم حلقه زد! لبخند