از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

دهه اول فاطمیه در مناطق محروم مرزی شرق کشور
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
 


عَلَمی با نام فاطمة الزهرا(سلام الله علیها) در  مرکز عترت ماندگار نبوی عَلم شد!

عده ای از فرزندان فاطمه(طلاب سادات از اصفهان و قم) دور یکدیگر جمع شدند و با نام و یاد مادرشان این علم رو در دست گرفتند و بسوی مناطق محروم و مرزی کشور به راه افتادند!

و آری اینچنین بود که راهی مناطق محروم و مرزی شرق کشور شدیم!

روز سوم عید از اصفهان حرکت کردیم و پس طی 22 ساعت به شهر دوست محمد از توابع شهر زابل(نقطه صفر مرزی) رسیدیم و پس از هماهنگی های لازم امام جمعه محترم شهرستان هیرمند ، هر کدام از بچه ها راهی یکی از روستاها شدند!

در لحظات اولیه ورودم به روستا با افتادن چشمم به خانه های خشتی و گلی و... بغض سنگینی گلویم را فشرد...

ماشین 150 متری کوچه خاکی داخل روستا را طی کرد تا اینکه کنار مسجد و حسینیه روستا توقف کرد!

چشمم به تابلو مسجد افتاد و دلم آرام گرفت!

مسجد فاطمة الزهرا (س)

دو نفر از اهالی و مسئولین روستای ملادادی در چند قدمی مسجد و در کوچه ی خاکی که گاه گاهی بادی همراه با گرد و غبار آسمان را فرا میگرفت چشم انتظارمان را میکشیدند!

صورت های خود را برای در امان ماندن از گرد و غبار با چفیه پوشانده بودند!

تا چشمشان به ماشین افتاد و متوجه شدند روحانی مهمانشان سید است برق شادی در چشمانشان موج زد  و سریع صورت های خود را باز کردند و با آغوش باز به استقبالمان آمدند!

حتی میخواستند دستانمان را ببوسند که مانعشان شدیم!

در 5 روزی که در روستای ملادادی بودم وقتی ارادت اهالی نسبت به روحانی و مخصوصا سادات رو میدیدم گاهی چنان غرق در خجالت می شدم که عرق سردی تمام وجودم را فرامیگرفت...!

روستایی که قریب 65 درصد آن شیعه مذهب و حدود 35 درصد آن را اهل تسنن تشکیل میدادند!

روزها وقتی در کوچه پس کوچه های خاکی و غبارگرفته روستا قدم میزدم واقعا قدم زدن برایم سخت بود ، مردمی فراموش شده و به قول اهالی روستا "اینجا آخر دنیاست"!

مردمی که تنها درآمدشان یارانه های نقدی ماهانه است و بس!

مردمی که وقتی با اصرارشان برای میهانی به خانه هایشان دعوت میشدی متوجه میشدی که تمام هستی شان را به خاطر ارادت به روحانی شیعه و سید بر سر سفره نهاده اند و حتی خودشان نیز بر سر سفره حاضر نمی شدند... چقدر لقمه برداشتن بر سر این سفره سخت است...!

فقر فرهنگی و اقتصادی بیداد می کند!

جوانان که به خاطر بسته شدن مرز و بازماندن از شغل های کاذب چون قاچاق کالا و... بیکار شده اند در کوچه تیله بازی میکنند و تا چشمشان به گوشه عبایت میافتد سریعا خود را جمع و جور میکنند و به احترامت می ایستند و دست احترام بر سینه میگذارند و زبان به اظهار ارادت نسبت به روحانی شیعه و مخصوصا سید باز میکنند...!

چرا که آنجا جولانگاه مولوی های وهابی شده و میدان جنگ بین اسلام اصیل و وهابیت ، و چه کم شاهد عالم شیعه و روحانی هستند که آنها را به سمت معارف اهل بیت علیهم السلام هدایت کند...!!

وقتی به خانه هایشان قدم میگذاشتم عکس جوانانی رو میدم روبانی مشکی در کنار عکس هایشان زده شده و وقتی علت مرگ را جویا میشوی خبر از سوختن در آتش قاچاق مواد نفتی ، مخدر و... را در جواب می شنوی!

و یا با بیمارانی در بستر مواجه می شوی که به علت کارهای سنگین و طاقت فرسا در شهرهای اطراف سلامتی خود را از دست داده اند و اکنون...!

در این مناطق روحیه کار و تلاش و فعالیت مرده است!

به قول مسئولین حتی زمانی که وامهای خود اشتغالی را دریافت میکنند تنها صرف مایحتاج روزمره خود می کنند و چند صباحی بعد حیران از چگونگی بازگرداندن اقساط!

آسمان نیز رحمت خود را از این مردم دریغ کرده است!

در وسط بیابان چشمم به قایق هایی افتاد که در گوشه گوشه این کویر افتاده اند!

روستای ملادادی

آری چند صباحی پیش اینجا دریاچه بوده و اکنون کویری بی آب و علف!

در میان این کویر گاهی ستاره ای با لبخند چشمک میزند و نقطه ی امیدی!

آری جوانان روستا به خاطر وجود مرز و درآمدهای حاصله از آن درس و تحصیل و کار و تلاش را فراموش کرده اند و همانطور پیر شده اند اما کودکان روستا!

آنها ستاره گانی هستند که نیاز به حمایت دارند!

پدر و مادرها سخت در تلاشند که کودکانشان راه آنها را طی نکنند و رو به سوی علم و هنر بیاورند!

چرا که دیده اند در درآمدهای آنان نه خیری بوده است و نه برکتی!

و اکنون به خاطر بسته شدن مرز با دیوار بتنی چشم دیدن آفتاب را ندارند و در بسترهای خود می آرامند چرا که آفتاب از پشت این دیوار طلوع میکند!

در این چند روزه در تلاش بودم چشم آنها را از دیوار مرزی جدا کنم و بگویم اینجا اول دنیاست!

اگر پشت به دیوار کنید و رو به دنیا و توکل بر خدا!

نکته ای که در این چند روزه برایم بسیار جالب بود میل و ارادت مردم به اهل بیت و ائمه اطهار علیهم السلام در چشم ها موج میزد!

صبح هنگام با مردی بلوچ از اهل تسنن آشنا شدم!

اول خیلی عادی برخورد کرد و عبور کرد!

وقتی سر حرف رو باز کردم کم کمکی شروع به شکایت کرد...!

چند آیه ای از قرآن رو در مورد مشکلات و مصایب وارده بر مردم قرائت کردم و مختصر توضیحی دادم ناگهان برق شادی را در چشمان پیرمرد حس کردم و شروع به سوال و جواب کرد و پس از دقایقی دعوت به منزل و صبحانه!

چون دوست داشتم صبح هنگام بیشتر در روستا قدم بزنم و با اهالی بیشتر آشنا شوم با پیرمرد خداحافظی کردم و وعده دادم اگر فرصتی پیش آمد دعوتش را اجابت کنم!

بچه ها رو وقتی در روستا میدیدم با لبخند و شادی برایشان دستی تکان میدادم و دعوت به کلاس قرآن!

در همان روز اول حدود 50 نفر از بچه ها دختر و پسر در کلاس حاضر شدند و...

برایم جالب بود که حتی از بچه های اهل تسنن نیز سرساعت با ذوق و شوق در کلاس حاضر می شدند و حدود همان 30 درصدی از بچه های کلاس را اهل تسنن تشکیل میدادند!

کلاس قرآن

روزهای بعد بچه ها حتی یک ساعتی نیز زودتر در مسجد حاضر میشدند و همه تشنه کلام خدا و معارف اهل بیت علیهم السلام در قالب داستان و همخوانی قرآن!

گاهی نیز به منزل اهالی روستا میرفتم...

یک روز صبح به منزل پیرمرد بلوچ که اهل تسنن بود رفتم "حاجی غلام نبی"!

تا متوجه شد که دعوتش را اجابت کردم باورش نمیشد و سپس با گرمی دعوتم کرد به منزل!

پیرمرد برای آوردن چایی از اتاق خارج شد!

نگاهی به عکس های روی دیوار انداختم!

با حرم امام حسین علیه السلام عکس گرفته بودند!

گوشه دیگر اتاق!!!

عکس با حرم امام رضا علیه السلام...!

...

سعی میکردم بیشتر در جمع جوانان که در کوچه پس کوچه ها دور هم نشسته بودند و مشغول تیله بازی، حاضر شوم و سر صحبت و گفتگو را باز کنم!

گفتن و بازگو کردن تجربه هایم در مورد کار و تلاش و فعالیت!

در مورد نیاز به ازدواج و پیش نیاز ازدواج یعنی کار و تلاش و حرفه و شغل!

گاهی نیز صحبت از اختلافات پبش آمده میان اهل تشیع و تسنن!

بعد متوجه شدم عده ای از همین جوانان که در جمعمان حاضر میشدند و با گوش جان در مورد نوع رفتار اهل بیت علیهم السلام نسبت به مخالفینشان گوش فرا می دهند از جوانان اهل تسنن هستند!

روزهای آخر در مورد هجوم افکار شوم وهابیت سخن به میان آمد و خوشبختانه جوانی که ظاهرا میل به عقائد وهابیت پیدا کرده بود در میان جمع شروع کرد به بیان شبهات!

گوشها همگی تیز شده بود!

وقتی قرآن را باز کردم و از روی همین قرآن رد ادعاهایشان را ثابت میکردم میدیدم که حتی همین بچه های اهل تسنن نیز چطور گوش می دهند و به فکر فرو میروند...

هنگامی از میان جمعشان خداحافظی میکردم مرا در آغوششان میفشردند و با چشم هایشان که دریایی از لطف و محبت موج میزد بدرقه ام میکردند...!