از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

صحنه های به یاد ماندنی از چهره ی پدر!
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 

سلامی گرم به همه ی دوستان عزیز!

از پیام های تسلیت و اظهار همدردی همه ی دوستان عزیز صمیمانه تشکر میکنم!

انشاءالله خدا توفیق بده در شادی ها و بازگشتتون از حج و زیارت عتبات عالیات بتونم زحماتتونو جبران کنم!

در سه ماه اخیر معمولا در خدمت پدر بودم ، چه شبها و روزهایی که در بیمارستان بستری بود، چه اوقاتی که در منزل در حال استراحت بود!

علی رغم خستگی ها چه لذت بخش بود در کنار پدر بودن...!

یادش بخیر...!

چند تا صحنه به یادموندنی از پدر تو ذهنمه که فکر میکنم هیچوقت از خاطرم فراموش نشه!

اگه دوست داشتین میتونین تو ادامه مطلب بخونیدش!


هنوز گرمای دستانش رو تو دستم حس میکنم.دست هایی زبر و خشن که بر اثر سالها تلاش و زحمت بر دستانش به یادگار مونده بود.

صحنه اول ، قبل از بیمارستان:

با وجود خوب بودن وضع عمومی ؛ پیدا کردن کفن و تربت سیدالشهدا(ع)، تکمیل کردن وصیت نامه ، سفارشات لازم و  خداحافظی با دوستان

صحنه دوم: روزی که خواهرم به جای من اومد بیمارستان تا من کمی استراحت کنم، دستش رو برای خداحافظی گرفتم... اومدم دستم رو بکشم... دیدم دستمو محکم گرفته،صبر کردم تا خودش دستم رو رها کنه ،دقت کردم دیدم زیر لب داره دعا میکنه... چند دقیقه ای گذشت... دستم رو تکانی داد و با لبخند و همان آرامش همیشگی اشاره کرد که برو...

صحنه سوم، اتاق ccu: ساعت از ده شب گذشته ، دستان پدر تو دستم... فشار رو به پایین... ضربان قلب رو به کاهش... پدر گاهی چشم باز میکند و نگاهی به صورتم و دوباره چشم بر هم میگذارد...

خوشا به سعادتش،چه آرامشی...

بار آخر نیز چشم باز میکند و برای همیشه چشم بر هم میگذارد...


صحنه آخر: باز کردن صورت و نظاره ی چهره ی پدر برای آخرین بار...

پدر خوشا به سعادتت! به آرامش ابدی رسیدی...

همگی غرق در آن چهره ی توأم با آرامشش بودیم...

به نظر میرسید سالها منتطر چنین روزی بود...!

 

روحش شاد ، یادش گرامی.