از روزبه تا سلمان محمدی!

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)

دوستیابی ابراهیم خلیل الله
نویسنده : غریب آشنا - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

میگن ابراهیم خلیل الله دنبال یه دوست میگشت

یه دوستی که ارزش پرستیدن داشته باشه

ارزش فدا شدن رو داشته باشه

کسی که بتونه خیلی قشنگ جواب محبت رو بده

گشت و گشت

دید یه عده ای دارن ستاره ها رو می پرستند

گفتند بهترین دوست ما ستاره هاست

ستاره ها کسایی اند که در کنارشون لذت می بریم

همدم شب های تارمونه

بهمون آرامش میده

تو سفر ها راهنمایی مون میکنه


ابراهیم گفت این دوست خیلی خوبیه و ارزش پرستیدن داره

پس شروع کرد اونا رو بپرسته

تا اینکه صبح شد

دید ستاره ها دارن یکی یکی محو میشن

گفت پس این دوستامون دارن کجا میرن؟

گفتند باید تا شب صبر کنیم تا دوباره بیان

گفت تا شب چیکار کنم؟

با کی حرف بزنم

درباره مشکلاتم تا شب از کی کمک بخوام؟

گفتند چاره ای نداری تا شب باید صبر کنی

پس ابراهیم گفت این دوست که آدمو تنها بذاره بدرد نمی خوره

اصلا ارزش پرستیدن نداره

دوباره حرکت کرد تا یه دوست پیدا کنه

یه دوست واقعی

یه دوستی که ارزش پرستیدن داشته باشه

رفت ورفت

دید یه عده ای دارند خورشید رو می پرستند

 

ازشون پرسید برا چی این دوستتون رو می پرستین؟

گفتتند این دوستمون همیشه هست

حیات و زندگیمون از اونه

ببین همه جا رو روشن کرده

ما می تونیم بوسیله اون زنگی کنیم

اگه اون نباشه که باید با زندگی خدافظی کنیم

و...

ابراهیم دید راست میگن

عجب دوست خوبیه و من  ازش بیخبر بودم

این دوسته که ارزش دوستی داره

باید این دوست رو پرستید

شب که شد دید این دوست هم اونو رها کرد و رفت

اینم رفت

اینم دوست نشد

چرا منو تنها گذاشت!

باید دنبال یه دوست بهتر بگردم

گشت و گشت

دید یه عده ای دارند ماه رو می پرستند

همدم شب های تاریکشون رو

راهنمای شب هاشون رو

چراغ شب شب های تارشون رو

دید این دوست عجب آرامشی به آدم میده

واقعا این دوسته

من

همینو به عنوان دوست انتخاب می کنم

و با تمام وجود می پرستمش

صبح که شد دید این دوست هم انو رها کرد و رفت

عجب دوست بیخیالی

رفقاش رو تنها میذاره و میره دنبال کارش

خیر اینم دوست ،

نشد

دوست باید کسی باشه که همیشه باشه

تو خلوت

تو شلوغی

روز

شب

تو سختی ها

تو آسایش!

.

.

.

میگن:

روزی داشتم با خدا در ساحل زندگی قدم میزدم

بار دیگر از آسمان به ساحل نگریستم

جای دو ردپا دیدم

یکی جای پای من

دیگری جای پای خدا

خوب که نگریستم دیدم بعضی وقتها جای یک رد پاست

آن وقت مشکلات و گرفتاری های زندگی ام بود

پرسیدم ای خدا

چرا در مشکلات رهایم کردی

گفت:

بنده من، دوست من،  حبیب من

دوستت دارم و هیچگاه تو را تنها نگذاشته و نخواهم گذاشت

بنده من عاشقانه دوستت دارم

اگر به وقت مشکلات جای یک ردپا می بینی

من آنجا

تو را

به دوش کشیده ام

آری عاشقانه او را باید ستود

دل خانه عشق است

عشق به او، او که همیشه با ماست

حتی

اگر ما با او نباشیم

او به یاد ماست

حتی

اگر ما به یاد او نباشیم

.

فقط و فقط  او را باید ستود

...