سالها پیش زنی زندگی می کرد که هر روز با کوزه هایی که اونها رو به دو طرف چوبی بسته بود از رودخانه ای بیرون دهکده آب حمل می کرد و به مردم می فروخت.
یکی از کوزه ها که قدیمی تر بود ترک داشت و تا اون زن به دهکده می رسید ،
نیمی از آبی که توش بود رو زمین می ریخت.
کوزه سالم همیشه به کوزه معیوب سرکوفت می زد که چیزی جز درد سر و زحمت چیز دیگری نداری و تلاش صاحبمون رو هدر می دهی.
کوزه معیوب هم شرمنده بود و خیال می کرد که به هیچ دردی نمی خوره.
تا این که یه روز لب به سخن باز کرد و به اون زن گفت:
می خوام ازتون عذر بخوام :آخه ...
.
زن مهربون صحبت اون رو قطع کرد و گفت:
می خوام خوب به سمت راست جاده نگاه کنی و گل های زیبایی رو که در طول مسیر رشد کرده اند رو خوب ببینی ،
و میدونی در تمام دفعه هایی که ما از این مسیر عبور می کردیم تو اونها رو آبیاری می کردی و باعث شدی حاشیه ی جاده این همه زیبا و دوست داشتنی بشه؟!
.
آره عزیز دلم! برخی پدر و مادرهای پیرشون رو رها می کنند و یا اونها رو به خانه سالمندان می برند و گمون می کنند که دیگه بدرد نمی خورند.
کاش چشامونو خوب باز کنیم و
ببینیم
حضور قشنگ اونا چه طراوتی رو به ما
و چه نشاطی رو به نوگل های زندگیمون میده.
و کاشکی تا دیر نشده ببینیم و ...

نظرات ()