سلامی جیز جیز به همه ی رفقای گرامی و عزیزتر از جان م
هفته ی قبل که لالاییگاه تشریف داشتم
یه شب بعد از شام که حجره ی یکی از رفقا بودم دوستم گفت فلانی دیشب تو وضوخانه جن دیده صداش کردم اومد و خلاصه گفت دیشب یه ساعت قبل اذون صبح که داشتم وضو می گرفتم که یه صداهایی اومد و ... بعدش هم با ترس و لرز فرار تو اتاقم و تا خود اذون صبح از ترس تو رختخوابم لرزیدم!
دیگه نوبت من شد!!! شیطونه وسوسه ام کرد که یه شب هم که شده بیخیال درس و مقش تو ساعت اضافه بشیم!
خلاصه دیگه راحت نشستم و دو تا خاطره از جن که داشتم رو تعریف کردم و پشت سرش هم بچه ها هر چی دیده بودند و شنیده بودند تعریف کردند!
بعدش رفتم رو میز نشستم و پیراهن سفید یکی از بچه ها رو کشیدم سرم و شروع کردم به ادا و اطوار درآوردن!
نظرات ()