تارزان امروز

روز مادر مبارک!

جن
نویسنده : غریب آشنا (س س) - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
 

سلامی جیز جیز به همه ی رفقای گرامی و عزیزتر از جان مقلب

هفته ی قبل که لالاییگاه تشریف داشتم نیشخند یه شب بعد از شام که حجره ی یکی از رفقا بودم دوستم گفت فلانی دیشب تو وضوخانه جن دیده صداش کردم اومد و خلاصه گفت دیشب یه ساعت قبل اذون صبح که داشتم وضو می گرفتم که یه صداهایی اومد و ... بعدش هم با ترس و لرز فرار تو اتاقم و تا خود اذون صبح از ترس تو رختخوابم لرزیدم!

دیگه نوبت من شد!!! شیطونه وسوسه ام کرد که یه شب هم که شده بیخیال درس و مقش تو ساعت اضافه بشیم!شیطان

خلاصه دیگه راحت نشستم و دو تا خاطره از جن که داشتم رو تعریف کردم و پشت سرش هم بچه ها هر چی دیده بودند و شنیده بودند تعریف کردند!

بعدش رفتم رو میز نشستم و پیراهن سفید یکی از بچه ها رو کشیدم سرم و شروع کردم به ادا و اطوار درآوردن!