/ 2 نظر / 35 بازدید
javaza

درود. غروب آن روز،آب باز شد.و پیکاری دیگر،آغاز. سرانجامتان،شهادت. بدرود.

kazhal

تنها یک برگ مانده بود... ... درخت گفت: منتظرت می مانم! برگ گفت: تا بهار خداحافظ! ... بهار شد... ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود... روستای دلم***