کوزه

یکی از کوزه ها که قدیمی تر بود ترک داشت و تا اون زن به دهکده می رسید ،

نیمی از آبی که توش بود رو زمین می ریخت.

کوزه سالم همیشه به کوزه معیوب سرکوفت می زد که چیزی جز درد سر و زحمت چیز دیگری نداری و تلاش صاحبمون رو هدر می دهی.

کوزه معیوب هم شرمنده بود و خیال می کرد که به هیچ دردی نمی خوره.

تا این که یه روز لب به سخن باز کرد و به اون زن گفت:

می خوام ازتون عذر بخوام :آخه ...

.

زن مهربون صحبت اون رو قطع کرد و گفت:

می خوام خوب به سمت راست جاده نگاه کنی و گل های زیبایی رو که در طول مسیر رشد کرده اند رو خوب ببینی ،

و میدونی در تمام دفعه هایی که ما از این مسیر عبور می کردیم تو اونها رو آبیاری می کردی و باعث شدی حاشیه ی جاده این همه زیبا و دوست داشتنی بشه؟!خجالت

.

آره عزیز دلم! برخی پدر و مادرهای پیرشون رو رها می کنند و یا اونها رو به خانه سالمندان می برند و گمون می کنند که دیگه بدرد نمی خورند.

کاش چشامونو خوب باز کنیم و

ببینیم

حضور قشنگ اونا چه طراوتی رو به ما

و چه نشاطی رو به نوگل های زندگیمون میده.

و کاشکی تا دیر نشده ببینیم و ...

کوزه

/ 2 نظر / 164 بازدید
رویا

متاسفانه بچه ها خیلی دیر پی به این حقیقت میبرن و یه عمر افسوس میخورن البته نه همه[گل]

لب خندان

نیکی به پدر ومادر یکی از بهترین و بزرگترین اجرها را نزد خدا داره.اما متاسفانه ما بچه ها وقتی خودمان صاحب فرزند و زندگی نشیم و از نزدیک مشکلات را لمس نکنیم هیچ وقت اونجور که باید قدر مادر پدرها را نخواهیم دانست.